تبليغاتX
..تاریخ روزهایی که گذشت
من از روزهایی حرف می زنم ، که اگرچه آمده اند و رفته اند اما با من بسیار نشسته اند..
قندیل می بندد  تمام احساسم

وقتی تو در گرمای نگاهت

دیگری را نشانه می گیری..


پ.ن:

:)

بعد نوشت: ممنون علیرضا بابت نکاتی که یاداور شدی.

+ تاريخ 91/02/27ساعت نويسنده خزان |


         


         


     


   



پ.ن:

برداشت آزاد :D

+ تاريخ 91/02/22ساعت نويسنده خزان |

یه گاز میزنم به شکلات تلخی که دستمه و شروع میکنم اروم اروم به جویدنش! حس خوبیه..

این حسو دوست دارم ..


+ تاريخ 91/02/19ساعت نويسنده خزان |

چندروز پیش که از خیابان منتهی به گالری نقاشی میگذشتم بی دلیل سرک کشیدم به همون کوچه باغی که یه روزی توی یکی از پستام ازش نوشتم و از لبخند محو و صورت به چرک نشسته ی پسربچه ای شیطون که ازم میخواست کاغذ شکلاتی که بهش داده بودمو باز کنم.. دلم هوای همون سالهارو کرد .. دلم برای اولین باری که تپید گرفت! یاد روزهایی افتادم که قشنگ بودن .. یاد اتاقم افتادم که یه پنجره داشت رو به حیاط که درست روبه روی اون اونطرف حیاط میرسید به باغچه ای که پر بود از گل های رز صورتی که قد کشیده بودن سمت کوچه تا دل هر رهگذری رو که برای قرار و استراحت به بن بست کوچک ما می اومد ببره!! همون چندروز پیش دلم خواست دستمو بزارم روی کیبورد و بدون فکر بنویسم و فقط غرق بشم توی روزهایی که خوب بودن و قشنگ.. از اون روز سال هاس  فصل ها عبور کردن و دست سرنوشت کاغذهای سیاه قلم منو به خیلی جاها بردن.. آخرین تصویر روزهای گذشته ی من روی چهره ی سیاه قلم یه مرد جا خوش کرد همون تصویری که یه روز بابا از مامان پرسیده بود این عکس متعلق به کیه و من با صدای بلند پس از تعریف کردن این موضوع از طرف مامان خانوم خندیده بود.. درست همون سالها بود که صدای خنده های من لابه لای روزها گم شد.. همون سالها بود که چشمامو روی حقیقت خیلی حرف ها بستم.. به دلم یاد داده بودم نباید بگذری اما نشد که پایبند باشم .. اجازه نفس کشیدن به غریبه ها توی بطن پاک دلم حرمت عاشقی هامو شکست..

و من تقاص همه ی این روزهای بی خیالی رو پس دادم..

یه برگه ی سفید روبه روم میزارم و بجای مداد طراحی و مداد شمعی هام خودکاری برمیدارم و فقط به نیت خط خطی کردن اما دوباره این جمله ی تابلوی اتاق مشترکمان روی صفحه نقش میبنده " که این نیز بگذرد.."

دلم میخواد چشمامو ببندم و برگردم به همون روزها .. به روزهایی که رهگذر اولین شکوفه های عشق رو توی دلم زنده کرد .. به روزهایی که تنهایی هامو توی اتاق خودم میگذروندم و فقط حریم اتاق جای من بود.. به پاییزی که روی میز وسط اتاقم درست روبه روی تختم پر از برگ های خشک بود .. یا به روز های بهاری که پر از گل برگ های گل محمدی..

دلم هوای آب پاشی کردن ایوان بزرگ حیاطمون رو کرده و بعد قالیچه ی دستبافی که زیر بغل میزدم و زیر تاک انگور برای خودم سوری به پا میکردم با یک لیوان چای پررنگ و یه برگ سفید و مداد..

حکایت گذشته ها اگرچه همیشه خوبی نبوده اما خارات بدش رو به باد سپردم..

دیروز دوباره بچه شدم و برای چندمین بار عاشق! تا چشمم به قاصدکهای روی شاخه های خشک افتاد دوتا دستامو پر کردم از قاصدای خوش خبر و به رسم بچگی های زودگذرم برای تک تک ادم های زندگی ام به باد سپردمشون..

من هنوز هم دلم برای رهگذر تنگ میشه اما دیگه هیچ وقت با یادش چشمام تر نمیشه..

من هنوز هم دلم برای لحظه هایی که مامان بزرگ با لهجه اذربایجانی اش برام شعر میخوند و موهامو میبافت تنگ میشه اما تکرار اون ها دلمو اروم نمیکنه..

من هنوز هم با یاداوری سختی های زندگی دلم میلرزه ولی حرف های پنهونی خدا زیر گوشم دلمو قرص و محکم میکنه برای آینده..

..

فقط یه جای کار پره اشتباه بودم و اونم وقتی بود که از حقیقت دلم حرف زدم..همین!

 

بعد نوشت:

این پست علیرضا را بخوانید..


 

+ تاريخ 91/02/17ساعت نويسنده خزان |


آهای آدم ها ، پاسخ دوستت دارم " مرسی" نیست..

+ تاريخ 91/02/15ساعت نويسنده خزان |

شمعدانی هایت را
هر روز آب بده
حتی وقتی که سیراب هستند
مبادا
فکر تشنگی آزارشان دهد ...


پ.ن:

سکوت اینجا فقط به خاطر همین چند سطر شکسته شد وگرنه اینجا حرفی برای گفتن نیست!

-- ازت ممنونم..


+ تاريخ 91/02/07ساعت نويسنده خزان |

دل
نه که نتواند ،
نه !
آبها از آسیاب افتاده دیگر
...
وقت ،
وقت گلایه نیست و
خوبی ،
متاع این بازار.
سکوت کنم ، بهتر است !

بگذار بگذارد و ... برود...


پ.ن:

- شعر از حامد تقدسی

- سکوت کنم بهتر است..

+ تاريخ 91/01/30ساعت نويسنده خزان |

هنوزم توی شوک تصادف دیروزم.. انگار درست از یک قدمی مرگ برگشته باشم و خدا یه لحظه میخواست بیدارم کنه.. دلم میخواست توی اون لحظه یه آشنا کنارم بود تا بدون شرم از رهگذرا توی اغوشش گریه میکردم و سبک میشدم اما تنها بودم و با یه بغض خفه کننده ..همین که رسدم خونه مقنعمو که در آوردن نشستم و گریه کردم مثه بچه ای که یه جای امن پیدا کردن و داره از خوشحالی گریه میکنه.. نمیدونم گریه ی من از سر خوشحالی بود یا بغض این روزها بود که بلاخره سر باز کرده بود! هر چی مامان و آبجی ا میکفتن چی شده فقط تونستم توی گریه هام نامفهمو بگم میخواستم بمیرم تصادف کردم.. معجزه رو توی اون لحظه ها دیدم.. خدا رو که ایستاده بود و نگاهم میکرد و مرگ! از اینکه اگه دیروز عمرم به دنیا نبود و این اتفاق بدون اسیب ندیدن من تموم میشد دلم میلرزه.. از مرگ و از مردن میترسم..

نمی دونم.. 


پ.ن:

خدای شاپرک های من .. ممنون!

+ تاريخ 91/01/24ساعت نويسنده خزان |


بعد خوندن قرآن و نماز صبحش میره آشپزخونه و سماورو روشن میکنه بعد میره میشینه رو صندلی مخصوصش و تلویزیون رو روشن میکنه.. گاهی وقتا هم اگه از شب کاری مونده باشه توی اشپزخونه انجام میده.. سفره رو که میچینه تازه نوبت یکی یکی بیدار کردن ما بچه هاست البته با توجه به برنامه ای که داریم.. محمد همیشه شیفت صبحه .. راحیل اما شیفت چرخشی و هر کدوم ما یه برنامه ی خاص.. اما اون با صبر و حوصله از خودش و استراحتش میزنه تا نکنه یکی از ما بدون صبحونه خونه رو ترک کنیم.. این وسط زحمت نون گرم خریدن روی دوش باباست.. گاهی وقتا اگه اتفاقی با هم دور میز صبحونه باشیم بهش میگم همیشه از این نون های روغنی بگیر که خیلی خوشمزه ان میخنده میگه بله هم گرونه هم باید تو صف بمونی .. واسه همینه خوشمزس..

این تکرار روزها برای منی که نماز صبحمو با چشم بسته میخونم که نکنه خواب از سرم بپره تا همین یه ساعت بیشتر خوابیدن خستگی روز قبلمو از تنم بیرون کنه یا تنبلی کردنم وقتی میبینم مامان همیشه خستگی ناپذیره شایدم اینجوری به ما نشون میده تا ما آرامش داشته باشیم خیلی قشنگه..

من تکراره روزهایی که نقش اول اون دست مامان و بابای منه رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم..

اینروزها خدارو به خاطر تمام نعمت هایی داده و من میبینم و شاید ندیده از کنارشون عبور میکنم سپاسگذارم.

الان می تونم تصور کنم مامان خانومم داره سفره رو جمع میکنه تا بعد از بیدار شدن کوچولوی خونمون دوباره برای اون بچینه و بعد با ناز بهش بگه دیگه چی بیارم برات دختر خودم و راحیل با صورت خابالودش بگه عسل میخوام! 

.

عطر شکوفه های پرتقال وقتی صبح از کنار درختش رد میشدم که بیام بیرون حس خوبی توی وجودم بیدار کرد یه حس متفاوت از بقیه روزها..

امروز دلم خواست از مامانم بنویسم.. چون هر روز بیشتر از قبل دوستش دارم.


پ.ن:

مخاطب نوشته و سوم شخص این روزها هیچ وقت نمیتونن قد بکشن واسه دیدن چیزایی که من توی دلم میبینمشون!


+ تاريخ 91/01/23ساعت نويسنده خزان |

خدا نکنه نوشته هات مخاطب داشته باشن و خدا نکنه یه روز این مخاطب نباشه و خدا نکنه سوم شخص روزهای بدون مخاطب بشه داغ دلت..

اونوقته که توی هر لحظه خودتو برمیگردونی به گذشته ، پر میکشی به روزهایی که اگرچه مخاطبت نبود اما تو فقط برای اون مینوشتی و لحظه هایی حتی اگر کم بیادش یه گوشه ی دنج پیدا میکردی برای خلوت!..

دلم برای سوم شخصی میسوزه که بدون هیچ جرمی میاد و میخواد همه ی تورو ماله خودش کنه اونوقت تو بدون توجه به اون سوم شخص هنوزم خودتو مشغول مخاطبی میکنی که نیست ولی تو هنوز براش بدون خستگی وقت میزاری و میخونی و زمزمه میکنی...

مخاطب خاص نوشته ای شدن حرمت میخواد حتی اگه لیاقت نداشته باشی اما باید به حرمت اینکه یه نفر یه جایی تورو وصف کرده به احترامش دست تکون بدی برای کلمه ها.. و بدون نیاز به درک واژه ها یکمی سکوت کنی..

سوم شخص های بدون مخاطب خیلی ساده میان ، مثه یه اتفاق ، مثه یه معجزه .. شایدم مثه یه حقیقت عینی! اما مخاطب نوشته ها بدجوری جلوی اونا خودی نشون میده و یه جورایی میدون رقابتی سخت درست میشه..

بعضی سوم شخص ها ، صبورن.. چون اعتقاد دارن که میتونن نگاهتو به جانب خودشون برگردونن.. بعضی هاشون عاشقن مثه خود نویسنده ی نوشته ها و بعضی هاشون بی دلیل منتظر..

باید یه چیزی رو قسمت کرد بین مخاطب نوشته ها و سوم شخص بین این نوشته!



+ تاريخ 91/01/22ساعت نويسنده خزان |


به قول شازده کوچولو :

ارزش هر چیزی به اندازه ایه که براش وقت میزاری..



+ تاريخ 91/01/20ساعت نويسنده خزان

سال هاست از شکوفه های بی شمار لبخند من ، قسمتی به هر کسی رسیده

پس چرا

هیچ کس شریک گریه های من نمی شود..

+ تاريخ 91/01/14ساعت نويسنده خزان |

بهانه دلتنگی که داشته باشی ، هر چقدر هم خوب باشی و هر چقدر هم زندگی به کامت باز جایی ، گوشه ای ، دلت می لرزد و تمام وجودت لبرز می شود از نبودن کسی!..

و این نبودن آنقدر محکم مثل پتک آوار می شود روی سرت که فقط تنها چاره اش دنج اتاق را اشغال کردن و زانویت را محکم بغل گرفتن است..

و با خودت زمزمه کردن که نکند همین خاطره ی مبهم نبودن هم از تو دست بکشد..

نکند مجبور شوی به فراموشی های این نسل که همه شان الکی و دروغ است.. اصلا! مگر می شود ادم عاقل و بالغ چیزی را فراموش کند؟!

عجیب این بهار مرا از دنیای خودم دور کرده..


بعدنوشت:

کیمیاگر ، اثر پائلو کوئلیو .. چقدر امروز از دوباره خوندنش لذت بردم!..




+ تاريخ 91/01/11ساعت نويسنده خزان |


آب گرم حمام را که باز میکند تمام فضای حمام پر می شود از مه! همیشه عاشق مه گرفتگی کوهستان بود حتی وقتی برای پیدا کردن مسیر باید مدت ها در جایش می ایستاد تا نکند پرتگاهی آغوشش بروی او باز شود یا نکند سراشیبی لیزی پاهایش را قل قلک دهد..

وقتی زیر دوش آب قرار میگیرد تا تنش به آرامش برسد ناخداگاه دست میبرد به موهایش که دارند دسته دسته صاف می شوند و بر روی شانه هایش میلغزند.. تمام تصویر حلقه های فرفری موهایش نقش میبندد در فضای مه گرفته..

...

عصر بهار و تابستان هر چقدر هم کلافه کننده باشد به این می ارزند که تمام دغدغه های دلت را و پریشانی های وجودت را به بهانه شستن ایوان و آب دادن به گل ها با خنکی آب بر روی پاهایت از خودت دور کنی و بعد بنشینی درست لبه ی ایوان دامنت خیس شود سرت را رو به آسمان بگیری و همه ی خواستنت را از خدا باکشیدن اهی ارام از سینه بیرون بریزی و درست در همین هنگام دست بکشی بر سر شمعدانی کنار پایت تا عطرش مشامت را لبریز کند ، مستت کند ، و یادت بیاورد که چه شب ها با شمعدانی ها درد و دل کرده ای و چه شب ها که با عطرشان به خواب رفته ای و ..

..



+ تاريخ 91/01/10ساعت نويسنده خزان |

من كه توي ِخودم بودم. كاري به كار كسي نداشتم،

داشتم زندگي‌ام را ميكردم مثل همه آدمهايي كه دارند

زندگي‌شان را ميكنند.

حواسم به خودم بود. به اينكه صبحها قبل از رفتن به دفتر وکالت

حداقل يك ليوان چای بخورم .

حواسم به کوهنوردی و سنگنوردی ام بود كه لااقل  در هفته تمرين كنم

حتي اگر درد زانويم گاهي زمين گيرم كند.

مراقب خورد و خوراكم باشم تا مبادا وزنم اضافه شود و هيكلم بهم بريزد

عصرها گاهي از دانشگاه تا ميدان قلم را تنهايي قدم ميزدم .

سعي ميكردم تولد كسي يادم نرود، كه هرگز چنین نشد..

ميدانستم ماهي يكبار سر زدن به كتابفروشي آقای نوعی

و خمار شدن از بوي قفسه كتابها و خريدن حداقل يك كتاب واجب است

گاهي اس ام اس ميزدم به كسي، كه نامش را

بيش از چند سال بود در فون بوك موبايلم نگه داشته بودم.

 

من خيلي چيزها را نميدانستم . بلدشان نبودم

نميدانستم چشم انتظاري و پريشاني درديست كه درد زانو

در برابرش هيچ و حتي كمتر از آن است .

من معني ابتلا را هيچوقت نفهميده بودم .

نميدانستم بي قراري تن يعني چه

نميدانستم عطر جا مانده‌ي كسي در يك صبح زمستانی،

روي گودي گردن آدم ، ميتواند شب چه بلايي سر آدم آورد

كه آدم چقدر ناتوان ميشود از نگه داشتن لحظه هاي با هم بودن..

نميدانستم كه وقتي دستت بوي گرم دستي را بگيرد،

هيچوقت دوست نداري آنرا بشوري

 

من خيلي كوچك بودم كه نميدانستم يك لبخند، فقط يك لبخند

ميتواند تمام دنياي آدم شود

من هيچ چيزي نميدانستم تا،

تا وقتي كه تو آمدي..


پ.ن:

- اول از همه با احترام و بدون اجازه دست بردم به دلنوشته ی سهیل ، ستاره دنباله دار.. چون این چند سطر درست امشب حرف دلمه!..

- و حالا.. (حذف شد)


+ تاريخ 91/01/09ساعت نويسنده خزان |

با موهای فر روبه روی اینه ایستاده بود و از چشم هایش فرار می کرد.. حقیقتی که رازهای دخترک را بر ملا می کرد گویا از گذشته هایی بود که دلش طاقتشان را نداشت! سر به زیر بود و این رسوایی گران ترین حماقت زندگی اش ، چقدر آغوشش گرم بود از خاطرات.. از صبح سرد زمستانی که دل به دریا سپرده بود! و شاید به خدا..! هر چه حساب و کتاب می کرد هیچ کجای این اتفاق کسری دوستداشتن را پیدا نمی کرد! با خودش حرف می زد و هر بار چرتکه می انداخت که ایا سهمی را پایمال کرده بود یا نه؟! و عجیب این حساب که هیچ جایش اشتباهی نداشت آزارش می داد.. دقیق تر شد به آینه! همه میگفتند موهای فر صورتش را جذاب تر می کند اما خودش دلش در چشم هایش جا مانده بود.. انگار بعد از این همه مدت هنوز هم به چشمهایش حسودی میکرد که نگاهی را ربوده بود!

من دخترک را با موهای فرفری اش دوست دارم!

+ تاريخ 91/01/08ساعت نويسنده خزان |

یه روزی ، یه جایی.. احساس امنیت میکردم وقتی یه نفر کنارم قدم برمی داشت!

الان دلم اون یه نفرو میخواد..


پ.ن:

غ.ش.ن

+ تاريخ 91/01/04ساعت نويسنده خزان |

امسال قراره خیلی ها حذف بشن..

خیلی ها کم رنگ !

خیلی ها رو قراره بی محلی کنم و خیلی ها رو قراره از یاد ببرم..

خیلی ها قراره برگردن ته صف..

امسال قراره برای خیلی ها بی تفاوت باشم و برای خیلی ها سرد!

توی سالی که گذشت یاد گرفتم نباید اصراف کرد ، نباید هر کسی رو به دل راه داد ، نباید هر کسی محرم دل بشه.. یاد گرفتم هر چی خوب باشی ادما یه جوری بلدن بدت کنن! یاد گرفتم ارزش ادما به خوب بودن نیست! بد که باشی زورگو که باشی بی معرفت که باشی همه میخوانت..

یاد گرفتم نامردی کنی و هر روز الکی برای کسی قربون صدقه بری بهترینی..

من خیلی چیزا یاد گرفتم..خیلی

اما ،.. من همونم.. همونی که دنیارو هم عوض کنه بازم برای ایده ال های خودم برای حرفایی که زدم برای همه ی روزهایی که باهاش زندگی کردم ارزش قائلم..

امسال فقط قراره دور باشم همین!


پ.ن:

این نیز بگذرد!

+ تاريخ 91/01/03ساعت نويسنده خزان |



عید ، با همه ی خاطرات خوب بچگی هامون ..! مبارک .

+ تاريخ 91/01/01ساعت نويسنده خزان |

 


آنقدر غرق شده بودم در خاطراتت..

که دیوار از سردی شانه های من ،

ترک خورد!

.

تا اول فروردین 91 نیستم.خدا خواست و زنده بودم دوباره شروع میکنم..

اما این عیدی من پیشاپیش تقدیم به شما.

+ تاريخ 90/11/30ساعت نويسنده خزان |


برای خودت زندگی کن ...

کسی‌ که ترا دوست داشته باشـــــــــــــد با تو میمانــــــــــــــد ...

برای داشتنت می‌جنگــــــــــــــــد ...

اما اگر دوست نداشته باشــــــــــــــــــــد ...

به هر بهانه‌‌ای میـــــــــــــــــــرود .



پ.ن:
دیشب بعد اینکه گوشیمو روشن کردم این مسیج رو که یکی از دوستان برام ارسال کرده بود خوندم گفتم بنویسمش اینجا..
_ راسی اینکه بعضی ها میگن تورو دوست دارم اما به خاطر خودت نمیتونم باهات بمونم یعنی چی؟؟

+ تاريخ 90/11/29ساعت نويسنده خزان |

زنگ ساعت بیدارم میکنه.. انگار کسی یه دفعه ای یه پارچ آب ریخته باشه روی صورتم می پرم! قبل از هر کاری زیر کتری رو روشنم میکنم و بعد میرم سراغ محمد. با اینکه همیشه شیفت صبحه اما بیدار کردنش کار هیچ کسی نیست جز مامان خانوم! پتوشو از روش میکشم کنار و میگم محمد حوصله ندارم دوباره صدات کنم زود بیدار شو توی عالم خوابو بیداری میگه یه دقیقه فقط یه دقیقه!! و میرم تا این یه دقیقه که اون میخوابه دست و صورتمو بشورم.حوله ام دستمه که دوباره میرم سراغش..تا صدای پامو میشنوه خودش بلند میشه! تا من میز صبحانه رو اماده کنم برای دوتامون بهش میگم برو صورتتو بشور و اماده شو بیا.انگار نه انگار که عقربه های ساعت همینطور داره حرکت میکننه و این خونسردیش کم کم عصبیم میکنه..براش میوه و یه تیکه کیک میزارم که با خودش ببره و اون میوه رو پس میده میگه اومدم خونه میخورم.همین بسه..

بعد رفتنش خودم کم کم اماده اومدن به محل کارم میشم.. و هوای بهاری اینجا و بی حوصلگی من با هم ، تورو یادم میاره!

از ایستگاه تاکسی تا اینجا رو پیاده میام عین محمد! خونسرد و بدون عجله ..

هر قدم که بر میدارم زیر لب زمزمه میکنم.. خدای من اگر دیشب که خوابیدم دیگه بیدار نمیشدم چی؟ اگر فردا اتفاقی بیافته که من دوسش ندارم چی؟

.. ته دلم اروم میشه! وقتی با خالق شاپرک ها حرف میزنم..

و از ادم هایی که از کنار زندگی من عبور کردن میگذرم..! باید گذشت تا روزگار هم بگذره.

فقط امروز دلتنگ مامان و بابا هستم.. بهونه ی دلتنگیام هر چی هست بودنشون حکم یه ارامش محضه!

امروز کلی کار دارم.. کلی نوشتن.. و رفتن به دانشگاه تا ببینم بلاخره آقای دکتر رحیم زاده چطوری میخواد حرف مسئول آموزش رو توجیح کنه!

و بدون دلیل آهنگ کاش از محسن یگانه رو گوش میدم..

ه م ی ن .


بعد نوشت :

هوای بهاری ، عصر زمستون امروزو دوست دارم!

+ تاريخ 90/11/27ساعت نويسنده خزان

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر  برود از دل و از جان نرود..

                                            " حافظ "

+ تاريخ 90/11/26ساعت نويسنده خزان |

امروز ، وقتی چشمانم را به روی دنیای پر از خوبی ها و آلوده به نامردی ها گشودم .. تو آن گوشه های دورترین احساس من نشسته بودی و با حرف های همیشگی ات قصه های لیلی و مجنون ها را بلند زمزمه میکردی!

کار من همیشه خواندت و همیشه گوش دادنت بود..

تو ، مثل روزهای نیامده ی برفی یک زمستان ، دورا دور یک نگفته ی من پیدا شدی!

و از دلتنگی های ماه برای آسمان گلایه کردی.. و از رنگ بازی پاییز در روزهایی که به  پیشواز زمستان میرفت حرف زدی..

بین حد و مرزهای دنیای مجازی ، از حصار باید ها و نباید ها گفتی.. و از حقیقت باران! و مثل کودکی های درونت از بزرگسالی های زودگذر عمر اشک ریختی..

 هیچ می دانستی ، گاهی که درگیر رویاهای آشفته ات می شوی قلم زیر دستانت رنگ می بازد؟! اصلا میدانی که نباید فرصت نوشتن را گاهی به حتی وازه ها داد؟!

روح تو همیشه گوشه ی نوشته هایت گرفتار یک حس ملموس از حقیقت عرفانیست..

قصه های دلتنگی هایم را نوشتی و از قاب نگاهت به دور دست های ذهن من پرده برداشتی! این رسم آدم های صادق است.. که دلتنگی های ادمی را با زلال کلامشان از رو میبرند..

مخاطب خاص نوشته ای شدن زیباست وقتی که بدانی نویسنده اش درد را چشیده و مزه مزه کرده نگاهت را..

برای تو نوشتن سخت است! .. اصلا برای کسی که خود استاد نوشتن است دشوار اشت ! سخت است میان نوشته هایی که روزی با بودن دیگری ثبت شده اند برای تو از قصه ای حرف زد که بدون مخاطب باشد.. سخت است به دروغ همان حتی یک ذره احساس مخفی نوشته را پنهان کرد و بعد ، تقدیمش کرد بتو!

دیدم هیچ چیز بهتر از اینست که رو به روی خودم ، بنشانمت و با تو حرف بزنم.. و بعد تو پر و بال دهی به این نوشته!

دیدم بهتر اینست که تو بدانی هر چقدر بین حریم ها فاصله ها را رعایت کنی آخرش میرسی به دوست داشتن های پاکی که مثل یک خانواده گرداگرد روزهایت باشند!.. و بعد ندانسته بشوی جزوی از روزهای یک انسان..

بزرگ باشی و همدم تنهایی های ادمی باشی و باز هم سنگ صبور دلتنگی هایش..

تو نمی دانی که چقدر لذت دارد وقتی بدانی کسی هست که بدون هیچ نقدی میخواندت و بدون هیچ حرفی به تو گوش میکند و بدون هیچ ترس از طبقه بندی های احساسی با تو از روزهای آمده و نیامده می گوید!

این قصه نیست..

داستان زندگی من است!

روزهای آمده ات هر چه بود گذشت!.. از امروز که شروع دوباره ی روزهای توست ، با خالق شاپرک های من عهد کن که می سازی و میگذری و طعم تلخ قهوه های شبانه ات را با شیرنی خاطرات خوب آینده مزه دار خواهی کرد!

سالروز بچگی هایت مبارک!

+ تاريخ 90/11/25ساعت نويسنده خزان

تو در خاطرات  اسفند و عید سال گذشته ام خوب میدرخشی.


پ.ن:

تو " هم برای من! .. مخاطب خاصم :)

دوست دارم مثه قدیما ، نگاهتو از دریچه ی دوربین ببینم..

+ تاريخ 90/11/23ساعت نويسنده خزان |


چقدر بده که مدت هاست رها کردیم همدیگرو.. من تورو و تو منو! البته میدونم که تو از دور هوای منو داری و حواست به منه ،اینو مطمئنم! اما خب وقتی خیلی دلتنگ میشم ، وقتی خیلی تنها میشم ، یادم میاری که هستی! یادم میاری که با همه ی بدقولیات اما من رد پام کنارته ..نیگا کن! میدونم و میدونم که هر چی من بدم تو انقدر خوبی که نمیشه گفت.. اما ببین ، من وقتی دلتنگ ادمای زمینی تو میشم تازه میفهمم دلتنگی برای تو چقدر قشنگه ! تازه میفهمم وقتی تو باشی چقدر خوبه که حرفامو میشنوی.. چقدر خوبه که تو هستی تا من ارووم بگیرم!

کاش بششه دستامو بگیری .. کاش بشه بلندم کنی و بعد توی آغوشت گریه کنم و شروع کنم به عذرخواهی.. کاش دوباره نشونم بدی که چه لذتی داره با تو حرف زدن..

من از این فاصله هایی که بینمونه بدم میاد..! از این فاصله ها که وقتی دلتنگی سراغم میاد و میام سراغت بدم میاد! یادته؟! یه روز گفتم من دوس ندارم وقتی تنها میشه و دلتنگ منو یادش بیاد ! یادته؟! گفتم دوس دارم همیشه بیادش باشم و کنارش.. دوس دارم همیشه نفر اولی باشم که بودنم ارومش میکنه! .. اما حالا ، خودم شدم همون چیزایی که بدم میومد از تکرارشون!.. خودم شدم عین اونروزا که تورو فقط وقت دلتنگی میبینم! تورو فقط وقت گیر کردن توی بن بست ها میبینم!

میشه صدام کنی؟!..

میشه بهم بگی میبخشمت ..

میشه نگاهمو عین آینه زلال از خوبی ها کنی..

نمیخوام بین خودت و من واسطه بزاری! من از واسطه هایی که به نفع خودشون کار میکنن بیزارم! من از این واسطه بازی ها بدم میاد..

دلتنگیامو خودت پر کن! دوس دارم فقط با تو تنها باشم ، با تو که تنهام هیچ لذتی بهتر از این نیست!

ه م ی ن ..


بعد نوشت: چقدر خوبه که کشاورز به مزرعه اش برگشت! منکه خیلی خوشحالم.دکتر خوبه که برگشتی.."واژه هایی از کجا"

+ تاريخ 90/11/20ساعت نويسنده خزان |

بعضی وقتا دلت میخواد یکی تورو صدا بزنه.. یکی که وقتی صدات میزنه انگار دلت بدجوری آشوب میشه برای جواب دادنش..

بعضی وقتا دلت میخواد یکی که میفهمیش و درکش میکنی فقط برای یه لحظه.. یه لحظه کوچیک درکت کنه..

دنبال بهونه میگردی تا با افرادی که خوبن و بهت محبت میکنن بد حرف بزنی و این نبودن های اون یه نفرو  که بی قرارت کرده سر کسی دیگه خالی کنی..

چقدر سخته وقتی هیچ جایی جز عمق نگاه اون یه نفر احساس ارامش نکنی.. چقدر سخت میشه وقتی اون یه نفر ندونه نباید چشماشو به روی تو ببنده!

گاهی وقتا به شب های عاشقونه ی خیلی از ادما حسودیت میشه.. یه حسادت شیرین.. و با خودت میگی چی میشد منم توی یکی از این شب ها میتونستم دستای اون یه نفرو روی قلم فشار بدم تا تپش قلبمو بفهمه..

امشب ، دلم تورو میخواد.. که اروم بگیرم.. که این دلتنگیام از بین بره.. که خستگی هام رنگ ببازه..

امشب دلم مهربونیاتو میخواد.. فهمیدن حرفامو..

که نگام کنی تا بدونم هنوزم دلتو میلرزونم! که بدونم اگه دوری اما همیشه هستی.. دلم فقط با تو اروم میگیره.. با "تو" که همون یه نفر دنیای خیالمی..


پ.ن:

مخاطب خاصی نداره!

+ تاريخ 90/11/17ساعت نويسنده خزان |


همه ی شهرم سفید پوشیده و هنوز رد پاهای تو پر نمی شود!

+ تاريخ 90/11/15ساعت نويسنده خزان |





پ.ن:
-  الهام گرفته از وبلاگ http://mashghesokoot.blogfa.com/ ، رهای عزیز..
- توی این بازی همونطوری که باید از چیزایی که دوستشون داریم عکس بگیریم من یه کاری دیگه هم کردم! عکسو اینجا برعکس گذاشتم.. اینم یکی از کارای منه دیگه! :)
دوست دارم برام بنویسین برداشت هاتونو..

+ تاريخ 90/11/14ساعت نويسنده خزان |


امروز تولدمه.. یه سال بیشتر از خالق شاپرک ها اجازه ی زیستن گرفتم.. یه سال که قراره تموم کسری های حساب زندگیمو صاف کنم تا شرمنده اش نباشم!

دیشب یکی از بهترین شب هایی بود که کنار جمع خانوادگی ام بودم و به هیچ قیمتی حاضر به حتی مبادله خاطراتش هم نیستم با کسی..

دیشب راحیل ، محمد ، آبجی ورزشکار ، رها  و مامانو بابا بهترین مهمونای تولدم بودن.

ه م ی ن..


پ.ن:

- از همه ی دوستانم که تاریخ تولدم یادشون بود و بهم تبریک گفتن ممنون.



+ تاريخ 90/11/13ساعت نويسنده خزان |