تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

خاطرات و واقعیات زندگی من.

نه اشک میریزم..

و نه گلایه میکنم!

فقط امشب با تو خلوت خواهم کرد تا صبح،..

و به یا روزهایی که دیدمت و ندیده از تو دور شدم دوباره میخواهم که ببخشی ام!

.

میدونی حرف دلم چیه!! مگه میشه خدای من که نا نوشته ها رو میخونه،ندونه توی دل بنده ی گناهکارش چی میگذره؟!

میدونم که بهتر از خودم راز چشمهای کمرنگم را میخوانی! گفتم کمرنگ!! یکی یاداوری کرد که چشمات انقدر کمرنگ شده اند که تو حتی اطرافت را هم بدون رنگ میبینی!

ببین ادمک های  دنیایت هم مرا دست می اندازند و به حریم خصوصی من تجاوز میکنند!

انگار برگشته ام به گذشته های نزدیک..

به شب هایی که لجوجانه چراغ را روشن میکردم و محو دفتری میشدم که رویاهای امروزم را نوشته بودم!

و تازه یادم میاید هر چه امروز دارم،ارزوهای دیروزم بوده!! و چقدر میفهمم که بدون دلیل شکایت تو را پیش خودت کرده ام!

نگو که بی خبرم از روزهایم که بی خبری من از تو بزرگترین درد زندگی ام شده،..

به من بگو،اسمان امشب چرا برای دلم ناز میکند وقتی میخواهم صورتم را بسپارم به نسیم فراموشی!

و برایم امشب قصه ی سفر را زمزمه کن و بگو مسافر من به سلامت باز میگردد!

.

سرک میکشد به داخل اتاقم و میگوید میروم خداحافظ!

میدوم و لیوان اب رو پر میکنم قران دستم میگیرم میام توی راه پله جلوی در ورودی،:اول از زیر قران رد شو بعد برو..

وقتی قرانو میبوسه زیر لب زمزمه میکنه..به گمانم حرفی دارد با تو!

چشمانم را میدزدم از نگاهش،

بوسه ای ارامش که بر گونه ام نقش میبندد دلم را بی قرار میکند دوباره.

تا جلوی در حیاط همراهی اش میکنم و  دباره سفارش میکند و...

خزان دخترم،..

شب بخیر ،مواظب خودتون باشین.

.

لیوان ابو میریزم و در و میبندم!

دلم به روشنی اب،روشن است وقتی برمیگردد  به همه ی انچه تو حکم کرده ای  خواهد رسید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 2:2  توسط خزان  | 

 

زانو نمی زنم ،حتی اگر سقف آسمان کوتاه باشد..!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:28  توسط خزان 

 

پاییز ،بهاریست که عاشق شده است..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:36  توسط خزان 

 

Take twin mounds of clay

mold them as you may

shape one after me

.Another after thee

.Then guickly break them both

.One formed after thee The other after me

 

.Part of my clay is thine

part of thy clay is mine

"Kwan tao shing"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:9  توسط خزان  | 

از گوشه بالکن که نگاه میکنم شب سیاه است و چراغهای جاده از دور برق میزنند و من در عمق زیبایی شب به خودم و تو فکر میکنم..

اولین بار است که شادی چشمانم را احساس میکنم وقتی ان زن"روستا شیر گاو را میدوشد!

ماندن در خانه ای دور از هیاهوی شهر اگرچه بارها اتفاق افتاده بود اما اینبار تو در تک تک لحظه ها با من حرف زدی،..

درست است که این زندگی مدرن حتی در گوشه ی باغ هم به چشم میخورد،اما هوای اینجا هوای پاک و سالمی است که مدتها فراموشش کرده بودم.

با خودم که خلوت میکنم در تاریکی شب و زیر سقف اسمانت! یادم می اید که همه ی این

 زیبایی ها و نعمت ها را برای این ارزانی ام کرده ای که همیشه بیادت باشم ،نه اینکه گاهی!!!

خالق روزهایی که گذشت و ارزوهای براورده شده ام!

خدای دنیای پاکم..

چقدر دور شدن از تو برای من گران تمام شد!

دلم تو را میطلبد با همه ی بزرگواری ات! که سرم را در اغوش مهرت بگیری و چشمانم را با نم اشک های بدون خطا شستشو دهی!

میدانم که اینروزها بیشتر از گذشته نعمت هایت را بسویم روانه کرده ای،همه را لمس میکنم..

تمام اتفاقات این چند ماه اخیر حکایت از نزدیکی تو دارد به من، و من چقدر امروز باور کردم که دور بوده ام از تو!

اجازه بده کمی مثل کودکی هایم پاک شوم!!

فرصتی بده که فرق خوب بودن را از همیشه بودن تجربه کنم،

و کمکم کن!

کمکم کن تا بتوانم قدر این روزها و نعمت هایی که بسویم روانه کرده ای را بدانم!

همین!

.

فرصت دوباره داشتن چقدر ارامم میکند...،

و دوباره با تو تنها شدن بهترین تکیه گاه من است!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:8  توسط خزان  | 

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
 که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
 همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
 می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
 همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
 دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آیینه تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله ابی حتی مشعلی را ننمود
 دور باید شد دور
 شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دریا ها شهری است
 که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
 که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
 شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
 قایقی باید ساخت
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:51  توسط خزان  | 

 

نگاهت را بدزد از ابی دریای طوفانی من!

و زیر طاق اسمان دلم بی صدا فریاد نکن!

راه برو ، اما مگذار صدای گام هایت مزاحم لحظه های سکوتم شود..

ببین،من چقدر به فکر توام!!!..

تو نیز کمی بیاد خاطراتم باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 23:28  توسط خزان  | 

 

به گمانم ، جمع این روزها را باید از حاصل ضرب بودنمان کم کنم..

.

.

خالق لحظه های قشنگ،

خاطرات گذشته را دوست دارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 18:25  توسط خزان  | 

 

دیشب وقتی راحیل با صدای بلند از روی کتاب بخوانیمش روخوانی میکرد،

یک جمله اش بی نهایت یادت را با دلم اشتی داد!

"بنام خدای سنجاقک ها.."

و من از تو که خدای منی و خدای سنجاقک ها و خدای مردمان شهرم ! میخواهم که ارام برای پرواز پرنده ی خشبختی دعا کنی!

شنیده ام جایی که تو ارام زمزمه کنی اسمان گریه میکند و زمین لبریز از شوق میشود!..

..انگاه جوانه ی امید سبز میگردد!

.

بی انصافی است اگر در برابر لبخندت سکوت کنم!!

ولی تو هم بی دلیل منتظر نباش برای شکستن این سکوت..

.

آرام..

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 15:52  توسط خزان  | 

چندیست که تو فقط حرف میزنی،

و من گوش سپردم به سکوت چشمانت!

حالا دیگر وقت از آن من، است

بیا با هم قسمت زندگی را تقسیم کنیم..

و گوشه ی تنهایی اسمان را برای خلوت ماه با زمین با ستاره ها چراغانی کنیم!

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:47  توسط خزان  |