و نه گلایه میکنم!
فقط امشب با تو خلوت خواهم کرد تا صبح،..
و به یا روزهایی که دیدمت و ندیده از تو دور شدم دوباره میخواهم که ببخشی ام!
.
میدونی حرف دلم چیه!! مگه میشه خدای من که نا نوشته ها رو میخونه،ندونه توی دل بنده ی گناهکارش چی میگذره؟!
میدونم که بهتر از خودم راز چشمهای کمرنگم را میخوانی! گفتم کمرنگ!! یکی یاداوری کرد که چشمات انقدر کمرنگ شده اند که تو حتی اطرافت را هم بدون رنگ میبینی!
ببین ادمک های دنیایت هم مرا دست می اندازند و به حریم خصوصی من تجاوز میکنند!
انگار برگشته ام به گذشته های نزدیک..
به شب هایی که لجوجانه چراغ را روشن میکردم و محو دفتری میشدم که رویاهای امروزم را نوشته بودم!
و تازه یادم میاید هر چه امروز دارم،ارزوهای دیروزم بوده!! و چقدر میفهمم که بدون دلیل شکایت تو را پیش خودت کرده ام!
نگو که بی خبرم از روزهایم که بی خبری من از تو بزرگترین درد زندگی ام شده،..
به من بگو،اسمان امشب چرا برای دلم ناز میکند وقتی میخواهم صورتم را بسپارم به نسیم فراموشی!
و برایم امشب قصه ی سفر را زمزمه کن و بگو مسافر من به سلامت باز میگردد!
.
سرک میکشد به داخل اتاقم و میگوید میروم خداحافظ!
میدوم و لیوان اب رو پر میکنم قران دستم میگیرم میام توی راه پله جلوی در ورودی،:اول از زیر قران رد شو بعد برو..
وقتی قرانو میبوسه زیر لب زمزمه میکنه..به گمانم حرفی دارد با تو!
چشمانم را میدزدم از نگاهش،
بوسه ای ارامش که بر گونه ام نقش میبندد دلم را بی قرار میکند دوباره.
تا جلوی در حیاط همراهی اش میکنم و دباره سفارش میکند و...
خزان دخترم،..
شب بخیر ،مواظب خودتون باشین.
.
لیوان ابو میریزم و در و میبندم!
دلم به روشنی اب،روشن است وقتی برمیگردد به همه ی انچه تو حکم کرده ای خواهد رسید!
